تبليغاتX
هم سایه

این روزها .. این روزهای بی پایان ..

این روزهای سرگشتگی در پایانی ترین ساعات دنیا.. دیر زمانی نه چندان دور لحظه لحظه بودنت را؛ جرعه جرعه تنفس کرده و با خیال همیشه بودنت روزهای پایانی را سر می کردم....

و آنگاه آخر خط و .... خورشیدی که غروب کرد و سایه ای که تمام شد ...

تنها چند روز مانده و ...من باز کلافه از تمامی ِ به انتها رسیدنم و هنوز ماندنم؛ لحظات را  به کام تلخم میریزم ...

قرارمون این نبود ...

شما بروید و من تنها..

نه ... قرارمون این نبود ای همه خوبان من

+ نوشته شده توسط هم سایه در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 1:3 |
وقتی یک روز از صبح تو بهشت زهرا باشی و ۴ ساعت متوالی پشت در غسالخونه منتظر بشینی و شاهد تشییع اقلا بیست مرده باشی؛ اونوخ به دو مطلب پی میبری ...

اول اینکه .. مردن در بعضی ایام سعادت میخواد.

دوم اینکه ..پی میبری چقدر دنیا بی ارزش هست ... خیلی بی ارزش ... خیلی بیش از خیلی..

+ نوشته شده توسط هم سایه در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت 23:22 |
باز امروز عید قربان است.
باز ابراهیم، امروز اسماعیلش را به ذبح عظیم به قربانگاه میبرد.
باز رونق قربانگاه و عطش قربانی برای ذبح شدن .

دیر زمانی بیش نبود که ابراهیم منظران ، اسماعیل خود را قربانی نموده و با سر پنجه های ایمان سایه های تردید را به دیار نیستی رهسپار نمودند.

دیر زمانی بیش نیست که نهال  دو دلی،  درختچه های بارور گشته و  باورمان را به دیار نیستی راهنما گشتند.
و باز امروز این ابراهیم مسلکان بوده که رونق قربانی و قربانگاه را طالب گشته و عطش دیربازِِ رفتن را مشق قربانی مینمایند. 
و اکنون چند صباحی بیش ، تا به قربانگاه رفتن ذبح عظیم باقی نمانده.

باز رونق قربانگاه، سیاهپوش "خون"  گشته و  "فرات فرات" بر قدوم به "عطش" نشسته جاری میگردد.
باز طبل الرحیل و نوای "واغربتا" ...
باز نوای  "وااسفا"  و ندای جاماندگان به یغما رفته ...
باز کوس رسوایی پیل سواران و ابابیلان سفید پوش صحرای حسرت...
باز نگاه مضطر و دیوار به خون نشسته ی محمل ...
باز  "تَلّی"  از بی پناهی و نگاهی به مشرق و مغرب عالمین ...
باز خرابه های تنهایی و نوای ملکوتی صوتی بر رگهای ببریده ...
باز فوج فوج به صحرای خون شتافتن و جا ماندن از رفتن و رسیدن ...
باز شرمساری خشکیده ی جاری بر لبهای تشنه و نوای "ادرک ادرک" ...

باز "غروب" و  "آتش" و " نیزه های شکسته"  و "تلاوت های بر نیزه"  و "قربانگاهی" به وسعت تمام قابیلیان زمان و نوای به حزن نشسته ی  "وا اماه"  به طول تمام قرون و اعصار به خون نشسته....

و  "...."
"ربنا تقبل منّا ... " 

"دفتر دوم" ... آذر ۸۷

+ نوشته شده توسط هم سایه در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 و ساعت 9:9 |

این روزها .. این روزها ..

این روزهای بی وقفه؛  دائم در ساعات سرگشتگی ؛  همان روزهای نه چندان دور سیر میکنم ... روزهای بی سرو سامانی .. روزهایی که بین خونه و کنار ِ اون شیشه های بی پایان  سر در گم بودم و همون فاصله های شیشه ای به ضخامت تمام دنیا ؛  مانعی بودند برای نرسیدن دستهای من به گرمای وجود تو   ...

این روزها دائم تک تک اون دقایق رو مرور کرده تا مبادا یکی از آن لحظات از ذهنم جا بیفتد .. لحظاتی که هنوز بودی و من چه امیدوار فکر میکردم ؛ .. نه اصلا چیزی فکر نمیکردم .. اخه قرار نبود اتفاقی بییفته...

این روزها تمام ساعات رو باز بالای سرت هستم. حالا جای دیوارهای  شیشه ای؛ دیوار سنگی گرفته و هیچ چیز فرق نکرده جز اینکه ؛ تو بود شدی و من نابود ..

این روزها ... این روزهای بی آخر... شمارش معکوسی بر خط پایانم 

این روزها ... تنها سیزده روز تا پایان من و آغاز تو ...

+ نوشته شده توسط هم سایه در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت 1:57 |
سخته اعتراف کردن ..خیلی سخت

سخته که به یکی که یه روز برات یه چی گفت و تو زدی دهنش امروز اعتراف کنی و بگی راست گفتی ...

آره ...

سخته و بعیده شهامتش رو داشته باشم ...

+ نوشته شده توسط هم سایه در جمعه ششم آبان 1390 و ساعت 23:57 |

تنها چند ساعت باقی مانده و من سر در گم ...

روزهاست برای خود شمارش معکوس در روزها و حتی دقایق گذاشته تا این روز رسیده و من در ان دقایق قرار بگیرم؛  اما الان نمیدانم باید چه کنم ...

تنها دو ساعت باقی مانده و من با یک دنیا حسرت دقایق را میشمارم...

اینها تمام آن دقایقیست که من بعد از آن دیگر هرگز نتوانستم تو را سر پا ببینم. کاش می توانستم بوسه بر آن پاهایی بزنم که بعد از این دوساعت دیگر نتوانست سر پا بایستد ... کاش میتوانستم فقط یک بار دیگر به آن چشمهای آسمانی نگاه کرده و رنگ دریایی نگاهت را باز تجربه کنم؛ همان نگاهی که بعد از این لحظات دیگر هرگز حس نکردم  من را می بیند و به من نگاه میکند ...گویی دریچه ای به دنیای بیست روز بعد تو باز گشته بود...

شمارش معکوس من به لحظات آخر رسیده و من سرگردان تر از تمام یک سال گذشته؛ نمیدانم باید چه کنم...

نفس سایه .. امید و تمام زندگیم؛ ساعاتی بیش تا اغازی بر پایانت نمانده

آغازی که تنها بعد از آن تو را تنها بیست طلوع در کنار خود حس کردم و بعد ...پرواز

آغازی بر پایان و شروعی بر پروازت بود و من چه ساده به دنبال بازگشت مجددت بودم ...

تا ابد لعنت بر ساعاتی که دیگر بعد از آن بودن را حس نکردم ...

نه برای تو و نه برای خود ..

+ نوشته شده توسط هم سایه در سه شنبه سوم آبان 1390 و ساعت 17:20 |

این روزها که میگذرد شادم ..
شادم که می گذرد این روزها .....

مثل همیشه ی ایام که تا درد و مشکلی پیدا میکردم پناه می آوردم به تو؛ این روزها نیز باز پناهم شدی تو . برخلاف چند ماه گذشته که نمیومدم تا باور کنم که نرفتی و هستی؛ تموم این روزها رو یک به یک اومدم پیش تو و مثل اونموقع ها که سر میذاشتم رو پات و تو از سکوتم تموم حرفام و میخوندی باز ساکت میشینم مقابلت..

اونموقع ها میشد سرم رو بذارم روی پاهات و از گرمای وجودت آرامش بگیرم. اما الان فقط میشینم مقابلت و زل میزنم به چشمهای ساکتت .. چشمهایی که همیشه دردم رو میخوندن.. زل میزنم به چشمهای ساکت و غم گرفته ات تا شاید باز بتونم گرمای اون نگاه رو حس کنم و بسوزم و آروم شم..

نمیدونم این روزها هم میتونی هنوز دردم رو بخونی یا نه ..مطمئنم میتونی...مطمئنم...

داریم نزدیک میشیم به اون روزها .. روزهای سفر و پرواز و جاده و سکوت و ... یه دنیا غم در هیاهوی نبودن ها ...

داریم نزدیک میشیم و باز من بی تاب و بی قرار و ... با یه دنیا حس تلخ بی پناهی ..
شاید بی قرارتر و بی پناه تر از همیشه .. گم میشم در هیاهوی نبودن ها و ...

افسوس که ..

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید          بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

میدونم سکوتم همیشه اذیتت میکرد اما ساکت تر از همیشه فقط گوش میکنم و میبینم و از "نامرادی"  ها و شاید هم  "نامردی"  ها؛ فقط ساکت تر میشم و آروم تر ...

تا که باز آیی گل گمشده ام ....

+ نوشته شده توسط هم سایه در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 و ساعت 13:41 |
دوران کوتاهی باز روزهای خوش گذشته را تداعی کرده و در حسرت دیدن گل رویت با یاد گل خوش بودم ...

این روزها باز تو را کم آوردم ..

آمدی و باز رفتی ..

نه ..تو نبودی که آمدی

یادت آمد و رفت

 

+ نوشته شده توسط هم سایه در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 و ساعت 17:6 |
بر بلندترین تاب دنیا سواری و میان زمین و آسمان تاب میخوری ...
بالا بالا بالاتر  .... در هر رفت و برگشت از فکر سقوط  قلبت به گلو  آمده و ...
رها می شوی .. رها میان زمین و آسمان .. و تو می خندی ..خنده بر آنچه از آن ترسان بودی
رها می شوی ...رهاتر از قاصدک در دست وزش های ملایم سحری ...

رها و آزاد از هر تعلق زمینی ..

و انگاه ..

آسمان میبارد از چشمه ی جوشان ابرها ی نگاهت ...
آسمان می بارد و زمین از نگاه بارانی تو خیس گشته و تو همچنان رها چون قاصدک در دست های باد .. 

+ نوشته شده توسط هم سایه در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 و ساعت 21:50 |
باز  حباب های پر تمنای نشنیدن و ندیدن...
پیله ای پر از های و هوی خشمناک آهسته گی هایم
باز یکی درونم فریاد هیس سر میده!
باز بانگ و نوای سکوت با تمام شیرینی هایش وسوسه ام می کند..

روزمره گی هایمان پر است از سوء تفاهم

چی درسته؟ چی غلطه؟
چه کاری خوشحالم میکنه ؟
چه کاری خوشحالت میکنه؟
چه کاری نزدیکم می کنه و چه کاری دورت می کنه؟

چرا هر بار که فکر می کنی درسته، باز یه جای کار خرابه !!!

+ نوشته شده توسط هم سایه در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 و ساعت 21:41 |