این روزها که میگذرد شادم ..
شادم که می گذرد این روزها .....
مثل همیشه ی ایام که تا درد و مشکلی پیدا میکردم پناه می آوردم به تو؛ این روزها نیز باز پناهم شدی تو . برخلاف چند ماه گذشته که نمیومدم تا باور کنم که نرفتی و هستی؛ تموم این روزها رو یک به یک اومدم پیش تو و مثل اونموقع ها که سر میذاشتم رو پات و تو از سکوتم تموم حرفام و میخوندی باز ساکت میشینم مقابلت..
اونموقع ها میشد سرم رو بذارم روی پاهات و از گرمای وجودت آرامش بگیرم. اما الان فقط میشینم مقابلت و زل میزنم به چشمهای ساکتت .. چشمهایی که همیشه دردم رو میخوندن.. زل میزنم به چشمهای ساکت و غم گرفته ات تا شاید باز بتونم گرمای اون نگاه رو حس کنم و بسوزم و آروم شم..
نمیدونم این روزها هم میتونی هنوز دردم رو بخونی یا نه ..مطمئنم میتونی...مطمئنم...
داریم نزدیک میشیم به اون روزها .. روزهای سفر و پرواز و جاده و سکوت و ... یه دنیا غم در هیاهوی نبودن ها ...
داریم نزدیک میشیم و باز من بی تاب و بی قرار و ... با یه دنیا حس تلخ بی پناهی ..
شاید بی قرارتر و بی پناه تر از همیشه .. گم میشم در هیاهوی نبودن ها و ...
افسوس که ..
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
میدونم سکوتم همیشه اذیتت میکرد اما ساکت تر از همیشه فقط گوش میکنم و میبینم و از "نامرادی" ها و شاید هم "نامردی" ها؛ فقط ساکت تر میشم و آروم تر ...
تا که باز آیی گل گمشده ام ....
+ نوشته شده توسط هم سایه در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 و ساعت
13:41 |